تبليغاتX
دکلمه

دکلمه

حرف دل

من دوستی با برگ نیلوفر گرفتم

از این کویر ِ تلخ ِ غربت پر گرفتم

با عطر ِ لیموهای باران خورده ی مست

مانند مجنون عشق را از سر گرفتم

من حرف های آبیَت را دوست دارم

من با نگاهت، مستی از ساغر گرفتم

روحت شبیه مرغزار و آسمان بود

در چشم هایت رنگی از شبدر گرفتم

رفتم کنار ِچشمه ی احساسِ پاکت

آنجا سراغ از پونه های تر گرفتم

هر لحظه بودن با تو، پروازِ دلم بود

من با تمامِ لحظه هایت پر گرفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:40  توسط شهرام  | 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک

 

 دستش مشعل

 

ودر دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و درجاده ایی

 

 روشن و

 

تاریک پیش می رفت مرد جلو رفت و از فرشته

 

 پرسید این مشعل

 

وسطل آب را کجا می بری فرشته جواب دادمیخواهم

 

 با این مشعل

 

بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتش جهنم را

 

 خاموش کنم

 

آنوقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست داره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:26  توسط شهرام  | 

نگو گذشته از ما ، نگو ازم گذشتی

نگو دلت گرفته از اینکه پام نشستی

تقدیرم اینه که ، پیش من نمونی

نگو باز میتونی، تو بی من بمونی

تقدیرم اینه که، بمونم تو قفس

همیشه بمونی یه تنها یه بی کس

بنویس واسه من، دلت از چی شکست

واسه چی تو چشات، رنگ غصّه نشست

بنویس واسه من، دلت از چی برید

بگو کی رو چشات، نقش گریه کشید

بنویس بنویس،واسه من بنویس

که دلت تنگ شده طاقت گریه نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:19  توسط شهرام  | 

در اندیشه عشق واقعی اندیشه ترس وجود ندارد چون حس تملکی نیست

که ترس

آفریند و هیچ توقع و چشم داشتی نیست که اسارت به بار آورد عشق

 الهی یعنی

رها کردن و رها شدن*واز آزادی و شادی و آرامش دیگری لذت بردن و

مشعوف شدن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 10:12  توسط شهرام  | 

نگرانم


نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند
نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد
روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب آور بود
اما روزها خواهند گذشت
و تو
آری تو
آنچه را به من بخشیدی
ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت
تو مرا فراموش خواهی کرد
میدانم
من منتظر شکستنت نیستم
نفرین هم نمیکنم
به حرمت عشقی که هرگز معنایش را ندانستی
به خاطر اشکهایی که به من ارزانی داشتی
به خاطر خودت
اما میدانم که این برای فرار از سرنوشت کافی نیست
نمیدانم هنوز هم میتوانی مثل قدیم بخندی
اینجا همیشه سرد است
همیشه حالم خوب نیست
اما هرگز دیگر گرمایی از وجودت طلب نخواهم کرد
باورم بود کنارمی همیشه
باورت داشتم
بودنت مهمترین دلیل بودنم بود
ستایشت کردم نه آن گونه که لایقش باشی
اما چشمانم تنها تو را میدید
تویی که امروز به جانم نیشتر زدی و تنها رفتی

بی من بمان وتجربه کن یاری دگر را گرمی دستی دیگر را
بخاطر هم نیاور مرا اگر اینگونه راحتی
بخند به همه بگو که شادی
ولی من که میدانم
حتی دمی هم نمی توانی آسایش داشته باشی
آخرآنچه تو با من کردی خارج از توان تو بود
هرگز باور نداشتم این چنینم کنی هرگز

میترسم برای روزهایی که میایند برای تو
افسوس که تا آخرین دم ندانستم چه با من خواهی کرد
ندانستم دلت،نگاهت،دوست داشتنت همه یک  فریب بود

میترسم از روزی که چشمانت چون حال امروزم بارانیست
و درپی شانه ای برای گریستن
.
نمیدانم یادت هست

چگونه دلی که در دستانت بود
و برای تو میتپید زیر پایت گذاشتی
تا انجا که توان داشتی فشردی
که نشاید باری دیگر در پی ات چون کودک گریانی دوان دوان
گوشه دامنت را بگیرد تا لحظه ای درنگ کنی
اما تو حتی نگاه هم نکردی
نگاه نکردی
می دانم
چون نمی توانستی
نمی توانستی ببینی آنکه زیر گامهای توست
منم
منی که تمام زندگیم بودی
منی که دنیایم را به پایت می ریختم تا نروی
یادت می آید

پیش روی توی سرد دل
به چه سان اشک ریختم

که شاید گرمای اشکهایم دل سخت تو را نرم کند
اما چه خیال باطلی
تو نگاهت به من نبود
 در نهان خانه دلی دیگر بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 8:25  توسط شهرام  |